ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

یک مطلب آموزشی برای مخالفان جمهوری اسلامی: راجع به عکس اتباع بیگانه زده اید به خاکی!

Image result for ‫دستگیری اتباع بیگانه در شیراز‬‎

1- امروز که وارد سایت بالاترین شدم با موضوع داغ زیر مواجه و کارم! را شروع کردم: "نیروی انتظامی شیراز با افتخار٬ پناهجویان افغانستانی را در داخل قفس به نمایش گذاشت! نمی خواهم وارد بحث شکلی بشوم و تیتر و متن را زیر سؤال ببرم که "آیا با قوانین بالاترین همخوان است یا نه" بلکه دغدغه ام چیز مهمتری است و می خواهم یک تذکاری مدرسه ای داشته باشم با هموندان محترم در بالاترین و سایر فعالین جامعۀ مدنی که مخالف جمهوری اسلامی هستند و بخشی از وقت و انرژی شان را صرف اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به دیگران می کنند.

1- هدف ما از طرح هر موضوع و لینک و پروپاگاندایی جلب توجه کسانی است که یا موافق جمهوری اسلامی هستند و یا در مقابل اعمال و رفتار کارگزاران جمهوری اسلامی ساکت و بی تفاوت هستند. تا از این راه ضمن کاستن از موافقان و بی تفاوت ها عده و عدۀ بیشتر و مؤثرتری جمع آوری و آنگاه با تکیه بر افکار عمومی حداکثر شده و حساس شده؛ باعث "از عقب نشینی تا براندازی جمهوری اسلامی" بشویم. و الا اگر هدف ما خوش آمد و بدامد خودمان و رفقای همفکر و همنظرمان باشد دچار نقض غرض "خودگویی و خود خندی / به به چه هنرمندی" می شویم و بجای مخالفت با جمهوری اسلامی و معرفی چرایی آن حداکثر یک دورهمی برگزار می کنیم برای نوشابه بازکردن برای خودمان و دیگر هیچ. البته اگر هدفمان "دور هم مسخره بازی در بیاوریم و خوش باشیم" هم باشد هدف بدی نیست زیرا یک فان است و انسان ها قطعاً به فان نیاز مبرم دارند. اما اگر این دورهمی گفتن و به به کردن بضرر هدف اصلی و جدی مان (مخالفت با جمهوری اسلامی) هم باشد ناچار باید از فان مزبور صرفنظر کنیم و تمهید بهترو بی ضررتری برای بگو بخند و دورهمی فراهم کنیم. من معتقدم که بدلایل زیر موضوع این موضوع داغ از نوع فان دور همی است که بشدت هم بضرر هدف اصلی مان است و عمل می کند:

الف- آنچه که در تیتر موضوع داغ "قفس" نامیده شده است. بی مسمی است و نرده های محصور کنندۀ این مهاجران غیرقانونی مطلقاً قفس را تداعی نمی کند. بلکه تعدادی نرده های جداکننده است که نه تنها در خیابان های اکثر شهرهای ایران کاربرد تفکیک حریم ها را دارد؛ بلکه در همۀ کشورهای اروپایی و امریکایی هم استفاده می شود.

ب- اطلاق پناهجویان افغانی به این جمع نشان داده شده هم در لفظ پناهجویان و هم در لفظ افغانی قابل استناد نیست. زیرا آنان پناهجو نیستند و حداکثر می توان با واژۀ "مهاجران کار" معرفی بشوند و دوم اینکه ملیت افغانی دادن به همۀ آنان هیچگونه استنادی ندارد و بسیار محتمل است که برخی از این مهاجران کار از کشورهای دیگر همسایه یا غیر همسایه مثل پاکستان و کشورهای آسیای میانه و سایر کشورهای دور و نزدیک باشند. چون پلیس جمهوری اسلامی آنان را اتباع بیگانه معرفی کرده و حرفی از ملیت هایشان نیاورده است. و مهمتر اینکه درست نیست که بدلیل فراوانی مهاجران کار از افغانستان به ایران ما هر مهاجر کاری را افغانستانی ملیت بدهیم.

پ- بنظر می رسد که انتخاب واژه های "پناهجو" و "قفس" و "افغانی" از سوی کاربر لینک گذار محترم تلاش برای اینهمانی کردن عمل پلیس جمهوری اسلامی با داعش و گروه های سلفی و رفتار آنان با غیر خودی ها بوده است. این مورد هم مردود است به این دلیل که افراد محصور شده در بین نرده های جداکننده در فشار و اضطراب و تهدید مضاعفی نیستند و بیننده را دچار وحشت ناشی از سبعیت نگاهبانان یا اسیرکنندگان نمی کند. با فاصله از هم و در محیطی کنترل شده نشسته اند که کمی بیمناک بودنشان طبیعی است و احساسات مشاهده گر را تحریک اضافه نمی کند.

ت- لینک مورد اشاره سعی می کند جمهوری اسلامی را تا سقف بالاترین دموکراسی های موجود جهان در غرب ارتقاء بدهد و از منظر حقوق بشر - در بخش فاخر آن - اینطور القاء کند که جمهوری اسلامی در رعایت حقوق مهاجران هنوز به پای کشورهای غربی نرسیده است. که این خودش تعریف و تبلیغ خوبی است برای یک انقلاب قرون وسطایی. مضافاً به اینکه اتفاقاً رفتار جمهوری اسلامی با این مهاجران کار بدتر از رفتار غربی ها با همین نوع از مهاجران نیست. علاوه بر اینکه شما را آدرس می دهم به اردوگاه هایی مثل کاله در فرانسه و جزیرۀ پایوآ در گینۀ استرالیا این طنز را هم یادآور می شوم که حرف مردم بریتانیا در ماجرای خروج از اتحادیۀ اروپایی و حرف دونالد ترامپ نامزد جمهوری خواهان در انتخابات پیش روی امریکا راجع به مکزیکی ها دقیقاً مطابق با همین رفتاری است که جمهوری اسلامی در این نمایش نشان می دهد.

2- موارد دیگری را هم می توانم احصاء بکنم و بنویسم. اما تا همینجا هم کافی است برای زدن حرف آخر مدرسه ای. و آن این است که: "تبلیغ و پروپاگاندا یک وادی بسیار بسیار خطیر و حساس و دانش مدار است. به این معنا که در تبلیغات مدرن چنان باید هوشمند و ظریف عمل کرد که اولاً حالت دستورالعملی و امر و نهی مستقیم و عریان در تبلیغ نباشد و ثانیاً بجای تبلیغ به ضد تبلیغ تبدیل نشود و مهمتر از همه ذائقۀ جامعۀ هدف درست تشخیص داده شده باشد. و متأسفانه در لینک مورد بحث هیچکدام از این فاکتوها رعایت نشده است:

الف- سعی شده نرده های معمولی خیابان های جهانی را "قفس" ابلاغ کند آنهم با نیت تداعی "قفس های داعش". در حالیکه قطعاً هیچکدام از مخاطبان "با ذهنیت بدون پیشداوری" این نرده ها را قفس قبول نمی کند تا چه رسد به قفس داعشی.

ب- این نوع تبلیغ بر ضد جمهوری اسلامی ضد تبلیغ است زیرا براحتی قابل بهره برداری جمهوری اسلامی در جهت بی اعتبار کردن تمام مدعیات درست اپوزیسیون هم است. آن ها همین مورد یا مشابه آن را می گیرند و مدعی می شوند که تمام مدعیات مخالفان در مورد زندان و کهریزک و بهاییان و درویشان و گشت ارشاد و ده ها نمونۀ بثبت رسیده از نقض حقوق بشر بدوی - و نه بشر برفاه رسیده - مثل دخالت های مکرر در حریم خصوصی افراد و سبک زندگی و ازدواج و فرزند آوری و پوشش و خورش و از این قبیل - نیز مثل همین ادعای انان در پناهجو و قفس و افغانی نامیدن دستگیری مهاجران کار غیرقانونی است و مبنای درستی ندارد.

پ- اما جامعۀ هدف ما که مردم داخل ایران هستند چقدر با این مطلب همراهی و همدلی نشان داده و جذب می شوند. تحقیقاً هیچ! زیرا اولاً آنان خودشان بیکارند و از هرنوع نیروی کار رقیب بیزار. ثانیاً مثل همۀ انسان ها در همۀ جوامع بشری از غریبه گریزانند و بدلیل عدم توسعه یافتگی و نبود قوانین بازدارنده در مورد برابری سازی - مثل معدودی از کشورهای غربی آن هم نه در نزد همۀ شهروندان - جزیی از فرهنگشان است که مخالف مهاجران کار ساده و بی سواد و بدون ارزش افزوده ای خاص باشند و هستند. بنابراین تمسک ما برای تبلیغ بدیهای جمهوری اسلامی از این طریق نه تنها با استقبال موافقان و بی تفاوت ها روبرو نمی شود بلکه به ضد تبلیغ هم تبدیل می شود و اعتماد مخاطب به ادعاها و حرف های درست و دقیق مان را هم از بین می برد. یا...هو

بعد از تحریر: البته عمل نیروی انتظامی شیراز قطعاً از روی جهالت بوده و دچار اشتباه شده است در جمع کردن این مهاجران در کنار سایر کشفیات بی جان و شیء. و در حد یک گاف از نوع نگاه تحجر به دنیای مدرن قابل طرح و سرزنش بود و نه بیشتر!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

علم الهدی و شریعتمداری درست می گویند؛ اما آیت الله خامنه ای هم چاره ای جز زهرنوشی پیاپی ندارد. منصف باید بود!

Image result for ‫علم الهدی و شریعتمداری‬‎

1- علم الهدی گفته است برجام و اف ای تی اف و قرادادهای نفتی سه لکۀ ننگ تصمیم گیری های اخیر مجالس نهم و دهم و دولت حسن روحانی است و باعث از دست رفتن انقلاب خواهد شد. شریعتمداری هم دقیقاً همین حرف را امروز زده و گفته که خط مشی فعلی نفوذ "اومانیسم سکولار" را افزایش داده و مسبب از دست رفتن ایدئولوژی خواهد شد. انصاف و جوانمردی را اگر رعایت بکنیم - که حتماً باید رعایت بکنیم اگر می خواهیم کشورمان از تحجر شریعت رها شود - حرف علم الهدی و شریعتمداری و همۀ جبهۀ "انقلاب مدام" بدون ذره ای تردید منطبق بر واقع است و مو لای درزش نمی رود. زیرا هم برجام باعث شکسته شدن اتوریتۀ هسته ای جمهوری اسلامی شده و هم اف ای تی اف سبب محدود شدن فعالیت سیاست خارجی منطقه ای و اقتصاد هیئتی و رانتی خواهد شد؛ و هم قراردادهای نفتی دارای نقاط ضعف عمده ای در واگذاری حاکمیت ملی است.

2- اما مشکل آیت الله خامنه ای هم چیز کم و کوچکی نیست. و آن این است که کشور از نظر اقتصادی ورشکسته و تولید داخلی مضمحل و بیکاران و ناراضیان بسیار در صفند. خامنه ای یا باید تن به قواعد بازی جهانی بدهد تا بتواند حکومتش را از شورش و سونامی ملت به عصیان آمده و منتظر گشایش در کار وبار و امکانات زیست حداقلی نجات بدهد؛ و یا باید در انتظار سونامی اعتراضات مردمی بماند. و این در حالی است که سیاست های منطقه ای و خارجی جمهوری اسلامی هم در رابطه با همۀ اهدافش شکست خورده و به بدترین وضعیت ممکن که دشمنی اعراب مسلمان سنی باشد دچار شده و به بن بست کامل رسیده است. لذا الان دیگر خیلی دیر است برای جلوگیری از آن سه لکۀ ننگ. و اگر انقلابیون زوری داشتند باید در همان جام زهر اول برجام بمیدان می آوردند و نمی گذاشتند توافق انجام شود. برجام مثل 100 می ماند در مقابل 90 اف ای تی اف و 80 قراردادهای نفتی در خوانش ضرب المثل چو صد آید نود هم پیش ماست.

3- من اظهار همدردی می کنم با انقلابیون و ناراحتی و عصبیت بحق آنان را درک می کنم. زیرا خامنه ای به آنان اطمینان داده بود که اولاً یک انقلابی است و نه دیپلمات و ثانیاً نخواهد گذاشت جمهوری اسلامی حکومت متعارف شود مثل هر حکومت متعارف امروزی در جهان. اما انتظار دارم که علم الهدی و شریعتمداری هم انصاف بخرج بدهند و اینقدر عصبی نشوند از جام زهرنوشی های پی در پی آیت لله خامنه ای. چون او هم اگر چاره ای داشت حتماً زهرنوشی را شروع نمی کرد. آخر کدام آدم عاقلی داوطلبانه زهر می نوشد که خامنه ای را چنین متهم می کنند.

4- حالا شماها می آیید و بمن می گویید که علم الهدی و شریعتمداری همۀ اعتراض و داد و بیدادشان متوجه روحانی است و آنان خودشان را حامی خامنه ای معرفی می کنند و می خواهند خواسته های او را پی بگیرند. پاسخ من بشما این است که بشنوید و باور نکنید: زیرا در ایران از قدیم الایام همیشه شخص اول مملکت خط قرمز بوده در مخاطب قرار داده شدن انتقادی. در عبارتی عریان تر از و اقعیت اینطور می توان گفت که در ایران همیشه پالان را می کوبیدیم بجای خر. همانطور که اصلاحطلبان و مخالفان خامنه ای هیچگاه جرأت خطاب مستقیم به او را نداشته اند و ندارند. این موضوع در مورد اصولگرایان تندرو هم صادق است. آنان نیز ناگزیرند در غیر چاپلوسی و تعریف و تمجید از رهبر یک جایگزین - اینک روحانی - پیدا کنند با تاکتیک بدر بگویند که دیوار بشنود. این همان تاکتیکی است که اعتدالیون و اصلاحطلبان هم بکار می برند و هر نق و نوق خودشان را به کلمه و جمله ای از انبوه هذیان های خامنه ای وصل می کنند تا با استناد به "در راستای منویات رهبری" نظرشان را مطرح کنند و می کنند.

5- اما توسل به نام خامنه ای از سوی علم الهدی و شریعتمداری یک وجه سیاسی محض هم دارد که می خواهند نام خامنه ای را خط بزنند از جام زهرهای پیاپی تا بتوانند اولاً امیدوار باشند که خامنه ای زیاد هم گل و گشاد نکند خودش را در این شرایط اضطراری؛ تا بلکه با لِکّ و لِکّ - اعتراض شدید من به روحانی قلابی همینجاست - از این سونامی جام زهرنوشی بگذرند و دوباره کلون پشت درهای کشور را بیاندازند این بار محکمتر. اما اعتقاد راسخ دارم که تلاششان بیهوده است و خامنه ای بدجوری ترک خورده و دیگر قابل بندزنی نخوهد بود بعد از این سه لکۀ ننگ عمده. البته خوشحال نیستم که با فریبِ استقلال خواهی کشورم را به اضمحلال فعلی دچار کرده و به تسلیم بی اراده تبدیل کرده اند. اما چون غیر از این راه دیگری وجود ندارد برای "یک کمی زندگی در همین حوالی" (ایران) شادی می کنم بر استیصال خامنه ای و جیغ های بنفش علم الهدی و شریعتمداری. و جلزّ و ولزّهر دو نفر را دوست دارم! یا...هو 

پی نوشت: امروز جمعه تقریباً همۀ امام جمعه های شهرهای کوپک و بزرگ و مرکز و پیرامون در مورد پذیرش FATF از سوی نظام ناله و چسناله کرده اند و حتماً دستور مرکز بوده که بیاندازند گردن روحانی و خامنه ای را اینبار هم بری از مسئولیت معرفی کنند. یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

اگر روحانی اینبار هم سپر جام زهر نوشی خامنه ای نشود؛ هواداران او می فهمند که رجز خوانی رهبرشان برای فریب آنان است!

Image result for FATF


1- دوست محترمی خیلی اصرار دارد که من راجع به FATF مطلب بنویسم چون آن را سونامی دیگری می بیند بعد از توافق هسته ای و خیلی هم پربی ربط نمی گوید. اما من نظرم را چندین بار و در پست های مختلف با این گزارۀ کلی نوشته ام که "ما دیگر نیازی به ناز کشیدن از روحانی نداریم. زیرا فشار از بیرون اهداف ما را - استحاله - پیش خواهد برد و این اوست که باید بدنبال ما بدود". و هنگام نوشتن این گزاره همیشه یکی از این فشارها هم همین ناگزیری پیوستن به FATF بود. اما با این حال دیشب داشتم بمناسبت مصاحبۀ بسیار زیبایی از دکتر مسعود پزشکیان در همین باره - بهترین و کوتاه ترین و نقطه سرخط ترین بیان ممکن است از یک باکس کلی "ناگزیری پذیرش قاعدۀ بازی" که یک روشنفکر می تواند بگوید (اینجا) - بودم با عنوان "من با صفدر حسینی مخالفم زیرا مسئولیت دارم از مسعود پزشکیان مراقبت کنم". اما بزرگی و زیبایی آمنۀ بهرامی آمد وسط و تسلیم شکوه حقجویی این انسان مدرن شدم و مطلب ایشان را پست کردم. بنابراین الان موقعیت خوبی است که مجدداً راجع به پیمان FATF بنویسم.

2- راجع به خود پیمان FATF چیز اضافه تر از آنچه که همه از بهرید ندارم تا اضافه کنم. و آن عبارت از این است که این پیمان می گوید چرخش پول هر کشوری در دنیا که بخواهد از چرخۀ اقتصاد جهانی - به محوریت بانک ها - استفاده کند باید مبداء معلوم - از کجا تحصیل شده - و مقصد معلوم - به کجا می رود - داشته باشد و الا قادر به استفاده از تسهیلات شبکۀ بانکی بین المللی نخواهد بود. ارزش داوری هم نمی کنم که این خوب است یابد؛ بوجود آورندگانش غرب بوده یا صهیونیست ها یا هرکه، در عمل گردانندگان آن بی طرف عمل می کنند یا با استانداردهای دوگانه و از این قبیل. بلکه فقط به این بسنده می کنم که بقول دکتر پزشکیان عزیز این "قاعدۀ بازی" است. و بزبان لمپن من "آش خاله است/ بخوری پاته است نخوری هم پاته". و به همین خاطر است که پیوستن به FATF برای اقتصاد ایران - در بحران ورشکستگی - یک ضرورت است و نه انتخاب. دقیقاً - حتی - ضروری تر از جام زهر برجام. چون هرنوع تحرک اقتصادی از سوی ایران در غیاب ورود به این پیمان محال قطعی است.

3- وقتی که موضوعی در ایران از انتخاب گذشت و به ضرورت تبدیل شد. معنایش این است که دولت تصمیم گیرندۀ اصلی نیست و نظام باید این ناگواری را بپذیرد و هضم کند. بهمین خاطر هم است که با همۀ هیاهویی که پیاده نظام خامنه ای راه انداخته اند؛ رسماً اعلام شده است که پیوستن به FATF در شورای امنیت ملی تصمیم گیری می شود / شده است. و چه کسی شک دارد که وقتی می گویی "شورای امنیت ملی" غیر از تصمیم شخص خامنه ای چیزی دیگر نیست. پس پیوستن به FATF تصمیم نظام است و خود خامنه ای مجوزش را صادر کرده است. مثل مذاکرات هسته ای که جام زهر اول خامنه ای بود و متأسفانه حسن روحانی با شلوغ کاری - بلکه هم بعمد - آن را بنام خود و دولتش مصادره کرد و باعث وقاحت بیشتر پیاده نظام خامنه ای شد و حالا هم هرچه اصرار می کنند که ایهالناس این گه کاری خود خامنه ای بوده که عقب نشینی کرده و ربطی به خواست این دولت و آن دولت نداشت. مگر شریعتمداری می گذارد بگوش کسی برسد.

4- حرف اصلی من اما با حسن روحانی این است - البته امیدی به توجه ندارم - که ما در ماجرای مذاکرات هسته ای چون قدم اصلی و مهم و نقطه عطف بود و می ترسیدیم که نکند وسط کار یکی دیوانگی کند و بشویم کرۀ شمالی؛ با تو (حسن روحانی) همراه شدیم و نه تنها مرتب کردیت به تو دادیم که بارک الله حسن که مذاکرات را خوب اداره کردی و پیش بردی؛ بلکه هر نوع قمیش آمدن ها و تنبلی ها و کندی ها و خلف وعده هایت در بقیۀ زمینه ها را هم تحمل کردیم و برویت نیاوردیم که بگذار از این پیچ اصلی (برجام) بگذریم بسلامت و روحانی را هول نکنیم. اما حالا دیگر وضع کاملاً فرق می کند و ما نه نیاز به پرده پوشی داریم و نه حرکت لاک پشتی تو را تحمل می کنیم. زیرا تو وظیفه داشتی با دست گرفتن برجام سرعت پیوستن ما به جهان توسعه را دو چندان سرعت می دادی. و نه اینکه تازه خودت هم بروی توی اردوی متحجران و نه تنها تصمیم نظام (پیوستن به FATF) را تصمیم دولت نمایش بدهی؛ بلکه به جبهۀ رهبر این کردیت را هم بدهی که بازهم شریعتمداری در کیهان پیوستن به FATF را تصمیم انتخابی و غلط حسن روحانی تبلیغ کند و مثل ماجرای برجام همۀ کاسه کوزه ها را بگردن دولت بیاندازد و خامنه ای را از تیر رس جام زهرنوشی دوم هم در ببرد در نزد هواداران. در حالیکه اگر بصراحت می گفتید و بگویید چنین ضرورتی تصمیم نظام (خامنه ای) بوده است. هواداران تیفوسی هم یکبار برای همیشه می فهمیدند و می فهمند که نظام به آخر رجزخوانی های الکی خامنه ای رسیده؛ و در نتیجه چرخ های وصل شدن به جهان با چوب لاهای کمتری روبرو می شد. یا...هو

با احترام به درمیشیان و رخشان عزیز؛ اما من طرف این مدرن ترین و زیباترین بانوی ایرانم: آمنۀ بهرامی از لانتوری شکایت کرد!

Image result for ‫آمنه بهرامی‬‎


آمنه بهرامی قبلاً هم در سیرک من نمایش های مهیج داشته. اما این نمایش جدیدش در شکایت از فیلم لانتوری درمیشیان فوق العاده است. من قبلاً هم آمنه را انسانی بتمام معنا مدرن نامیده بودم. اما وقتی ماجرای شکایتش  از تهیه کنندگان لانتوری را شنیدم و در تعقیب ماجرا امشب به مصاحبۀ او با روزنامۀ شرق رسیدم باز هم غافلگیر و شوکه شدم از این بانوی زیبا و مدرنیته ای که تا مخفی ترین لایه های روانش رسوخ داده و نهادینه کرده. و این لطف اوست که بمن این امکان را داد که بشما بگویم انسان مدرن یعنی چه کسی. مصاحبۀ او را افراد زیادی خواهند خواند و مطمئنم که افراد خیلی کمی مثل من او را تجسم قطعی یک انسان مدرن خواهند داوری کرد. خیلی ها به او فرصت طلب یا "این دیگر باج خواهی است" و از این خزعبلات دنیای کهنه و انسان بدبخت و اخلاق بیچارگی خواهند گفت. زیرا او بدون حتی پلک زدن و کمترین لکنت و لغزش زبانی از حقوقش حرف می زند و هر آنچه که کرده و خواهد کرد و هر پولی که توانسته بگیرد و خواهد گرفت را شفاف و با آدرس و بی آزرم مظلوم نمایانه و هر گونه درخواست ترحم با صلابتی بی نظیر در تاریخ معاصر ایران بر زبان آورده است. ابتدا گزارش شرق را بخوانید تا در کامنتدانی با هم بحث کنیم که چرا او مدرن ترین الگوی مورد نیاز همۀ ما و بویژه ایرانیان و علی الخصوص زنان است و همه مان ناگزیریم به فرزندان مان توصیه کنیم که سرنوشت او را و راهی را که رفته و می رود را بارها و بارها مرور کنیم و یاد بگیریم چگونه زندگی کردن در دنیا را! یا...هو

شهرزاد همتی: آمنه بهرامی، قربانی اسیدپاشی که عامل اسیدپاشی را در لحظه قصاص چشم‌هایش بخشیده بود و بعد از این بخشش هم بارها ابراز پشیمانی کرد، این بار با حضور در دادسرای فرهنگ و رسانه و شکایت از تهیه‌کننده فیلم «لانتوری» که داستان اسیدپاشی را محور قرار داده است، دوباره خبرساز شده است.
داستان قربانیان زن اسیدپاشی تقریبا شبیه هم است، آنها یا قربانی حسادت شده‌اند یا جنونی که مجرم نام عشق روی آن گذاشته، زندگی آنها و نفس‌هایشان را با اسید همراه کرده است. حکایت اسید، حکایت گوشت است و آتش و ذوب‌شدن... قربانیان می‌گویند هنگامی که اسید روی صورتشان پاشیده می‌شود، صدای جز‌جزکردن پوستشان را می‌شنوند، همه آنها تا پایان عمر این صدا را فراموش نمی‌کنند. آمنه بهرامی هم یکی از آنهاست، او قربانی جنون مردی شد که می‌خواست به هر نحوی با او ازدواج کند، این جنون کار را به اسیدپاشی کشاند و صورت زیبای آمنه از بین رفت و بینایی هر دو چشمش را هم از دست داد. با وجود درد زایدالوصف آمنه بهرامی، او از پا ننشست و با تلاشی تقدیرشدنی توانست زندگی خود را سروسامان دهد. او تنها قربانی اسیدپاشی بود که توانست از رؤسای ‌جمهور دوره‌های مختلف کمک مالی دریافت کند؛ این در حالی است که دیگر قربانیان اسیدپاشی از این کمک بی‌نصیب بودند. او توانست اقامت اسپانیا را نیز داشته باشد و در مصاحبه‌ای که سال‌ها پیش با خبرنگار این گزارش انجام داده بود، از کمک‌های بزرگ مسئولان اسپانیایی می‌گفت. آمنه بهرامی جزء زنان قدرتمندی محسوب می‌شود که در مشکل پیش‌آمده راه عزلت‌نشستن را برنگزید و با انتشار داستان زندگی‌اش هم توانست کمک‌های قابل‌توجهی به سمت خود گسیل کند. اما مسئله مهم درباره او نبود نگاه جمعی و اجتماعی به ماجرای اسیدپاشی است. او در گفت‌وگویی که با «شرق» انجام داده، جزئیات شکایت خود را این‌گونه مطرح می‌کند: «من سال ٨٩ یک قرارداد با هالیوود داشتم که داستان زندگی من ساخته شود ولی شرط این بود که متهم را قصاص کنم. من بخشیدم و آن قرارداد از بین رفت. دو سال بعد در سال ٩١ یک کمپانی آلمانی با من برای ساخت فیلم زندگی‌ام مکاتبه کرد که سر دستمزد با آنها به توافق نرسیدم، دو سال بعد یعنی سال ٩٣، قرار شد آنها ٢٥٠‌ هزار یورو با دو درصد از فروش فیلم را به من بدهند. این مبلغ پیشنهادی من بود و آنها قبول کردند. ٢٥٠ ‌هزار یورو معادل یک‌ میلیارد تومان ایران بود، ولی من گفتم تا به من پول ندهید، هیچ قراردادی را امضا نمی‌کنم. آنها مدعی شدند چون هزینه آن را باید دولت آلمان بدهد و کمپانی خصوصی نیست، باید صبر کنید...». بهرامی در پاسخ به این سؤال که نام این کمپانی آلمانی چیست، گفت: «متأسفانه من متعهد شده‌ام که نامی از کمپانی نیاورم و وقتی هم کنار رفتند گفتند نه اسمی از ما ببرید و نه ما را درگیر این قضیه کنید، ما اگر می‌دانستیم می‌توانیم حقمان را از آقای درمیشیان بگیریم و اگر قانون سفت و سختی در ایران دراین‌باره بود، خودمان اقدام می‌کردیم». وی ادامه داد: «من در این ماجرا ٨٠ ‌میلیون ضرر کردم. آنها گفتند ماجرای ساخت فیلم زندگی‌ام منتفی است و نمی‌توانند همکاری را ادامه دهند. آنها مدعی بودند بهمن ٩٤ فیلمی به نام «لانتوری» در جشنواره برلین به نمایش بین‌المللی درآمده که با اینکه ساختار ضعیفی داشته اما نکته‌های سخت و کلیدی زندگی شما در آن به نمایش گذاشته شده؛ پس سوژه این فیلم سوخته است».
کامبیز نوروزی، حقوق‌دان و فعال رسانه‌ای جزء کسانی است که فیلم را دیده و در گفت‌وگو با «شرق» خود را متعجب از اتفاقی می‌داند که آمنه بهرامی رقم زده، او به «شرق» می‌گوید: «اولا این شکایت مستلزم یک کارشناسی است، درحال‌حاضر این مسئله فقط یک ادعاست. هرکسی در هر زمانی می‌تواند علیه دیگری شکایت کند و طبیعتا مرجع قضائی شکایت او را ثبت می‌کند، اما نتیجه بعد از رسیدگی قضائی مشخص می‌شود. اینکه این فیلم تا چه اندازه به زندگی خانم بهرامی مرتبط است، امری است که باید کارشناسی شود. اما عرفا استفاده از یکی، دو جمله یا بعضی مشابهت‌ها الزاما به معنای استفاده از زندگی یک فرد به‌خصوص تلقی نمی‌شود». وی افزود: «این‌ را که این دعوا به کجا می‌رسد نمی‌شود پیش‌بینی کرد. اما حداقل از نظر نحوه انعکاس این مطالب در رسانه‌های حرفه‌ای، آنچه مطرح شده یک ادعاست و در فرایند انتقال اخبار، نشریات رسمی باید توجه کنند آنچه مطرح می‌کنند ادعاست و نباید به شکل یک حکم آن را منعکس کنند. مثلا در موضوع واگذاری برخی املاک شهرداری، طبیعتا هنوز چیزی اثبات نشده و اگر نظری منتشر می‌شود، باید توجه شود که هنوز چیزی اثبات نشده. درباره موضوع خانم بهرامی از نظر حقوق رسانه باید توجه کرد آنچه ایشان می‌گویند، فقط ادعاست. در ضمن اخلاق حرفه‌ای ایجاب می‌کند که حقوق اشخاص در انتقال اطلاعات رعایت شود». وی در پاسخ به این سؤال که آمنه بهرامی به دادسرا مراجعه کرده، آیا این موضوع جنبه کیفری دارد، افزود: «من نمی‌دانم چه عنوانی مطرح شده، ولی همان‌قدر که در اخبار منتشر شده، تصور نمی‌کنم ادعای ایشان عنوان کیفری داشته و جرمی اتفاق افتاده باشد. ایشان در واقع مدعی هستند که از بخشی از زندگی ایشان استفاده شده و باید این فیلم از ایشان اجازه می‌گرفته، در این صورت یک موضوع حقوقی است و باید در یک دادخواست از دادگاه حقوقی پیگیری شود. این مسئله یک امر کیفری نیست که از طریق دادسرا بتوان آن را پیگیری کرد. البته همان‌طور که گفتم اظهارنظر من مبتنی بر اخبار منتشره است».
آمنه بهرامی مدعی مسئله‌ای است که اثبات آن ساده به نظر نمی‌رسد؛ وی در پاسخ به این سؤال که با دیدن فیلم لانتوری این نکته به ذهن متبادر نمی‌شود که داستان زندگی شما روایت می‌شود، گفت: «این داستان، داستان زندگی من نیست و هیچ ربطی به من ندارد. داستان زندگی دو فرد تبهکار و یک خبرنگار است، با وجود این، آلمانی‌ها به من گفتند داستان زندگی تو سوخته». وی در تأکید خبرنگار مبنی بر اینکه جز شما قربانیان اسیدپاشی دیگری نیز در کشور هستند و نمی‌شود چون شما هم قربانی هستید، برای ساختن فیلم از شما مشورت بخواهند گفت: «اسیدپاشی در دنیا زیاد است، اما من اولین کسی بودم که در دنیا حکم قصاص را برای اسیدپاشی گرفتم. من اولین کسی بودم که بخشیدم، داستان زندگی شخص من نیست، ولی ماجرای قصاص و بخشش از من برداشت شده. شما قصاص و بخشش را از لانتوری حذف کنید، دیگر چیزی از آن باقی نمی‌ماند». وی در پاسخ به این سؤال که معصومه دیگر قربانی اسیدپاشی نیز بخشیده است و اما او چنین ادعایی ندارد، افزود: «معصومه قربانی اسیدپاشی پدرشوهرش بود. حکم قصاص مال من است، چون قبل از من قصاصی وجود نداشت. الان هرکسی بخواهد می‌تواند قصاص بگیرد، اما اولین‌بار این حکم را من گرفتم. قصاص مال من است، حکمی است که من از دادگاه ایران گرفتم. اصلا این مسئله در جهان با پیگیری‌های من اتفاق افتاد. پس من چرا ١٢ سال تلاش کردم تا حکم قصاص بگیرم. بعد از من، معصومه عطایی و داوود روشنی هم پیگیر شدند. اما من دلیل ایجاد حکم قصاص هستم». وی همچنین در پاسخ به این سؤال که مگر می‌شود چون شما پیگیر ایجاد حکم قصاص بودید، برای ساخت فیلم لانتوری از شما اجازه بگیرند، گفت: «قصاص به اسم من و برای من است و من برای گرفتن این حکم تلاش کردم. ایشان چیزی را که مال من است تصاحب کرده‌اند. قضیه من به دلیل قدرتی که دارم، جهانی شد.. معصومه را شما خبرنگارها بزرگ کردید. معصومه کاری نمی‌کند. به تلویزیون می‌آید و با زور دو کلمه حرف از او بیرون می‌کشند. آقای درمیشیان معصومه را با خودش همراه می‌کند، یا همین خانم بنی‌اعتماد که خودش را پشت درمیشیان پنهان کرده، او را به خانه من آورد و او نمی‌توانست یک کلام حرف بزند. رخشان بنی‌اعتماد هم پشت این قضیه است. این خانم می‌خواست در سال ٩١ از زندگی من فیلم بسازد و خانم توکلی وکیلشان را پیش من فرستادند و من هم گفتم پول پیش می‌گیرم و آنها گفتند پول پیش نداریم و ماجرا تمام شد. حالا درمیشیان را جلو انداخته‌اند... کارگردان‌های دیگری هم برای ساخت زندگی من با من تماس گرفتند اما من گفتم این داستان زندگی من است و شما حق ندارید از قصه من و قصاص و بخشش استفاده کنید. اینها به اسم من ثبت شده». صحبت‌های بهرامی قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد؛ به او می‌گوییم ادعای شما مثل این است که کسی برای اولین‌بار به نوعی از سرطان مبتلا و درمان‌هایی روی او انجام می‌شود، بقیه هم سرطان می‌گیرند و درمان‌ها رویشان بعد از شخص اول پیش می‌رود و نمی‌شود گفت این بیماری مشخصا مال اوست، او می‌گوید: «وقتی شما می‌خواهید درباره درمان این بیماری صحبت کنید، می‌روید سراغ کاشف درمان آن. اما کسی سراغ من نیامد... این ادعا را هم که آقای درمیشیان سراغ حقوق‌دان رفته، قبول ندارم... چقدر حقوق‌دان بی‌سواد بوده که سراغ من نیامده. رخشان بنی‌اعتماد می‌دانسته باید با من صحبت می‌کرده... حالا خودش عقب ایستاده و درمیشیان را جلو انداخته... جامعه این‌طور نیست. آلمانی‌ها هم می‌توانستند خیلی راحت فیلم زندگی من را بسازند، اما از من اجازه گرفتند...». از بهرامی سؤال می‌کنیم انتقادی که همه به شما وارد می‌کنند این است که شما در کارهای خیریه جمعی مربوط به قربانیان اسیدپاشی وارد نمی‌شوید، دلیلش چیست و او می‌گوید: «نمی‌کنم، چون دروغ‌گو زیاد است. الان من جایی نمی‌روم که کارهای من به اسم دیگران ثبت شود. من آمدم به سوژه‌های اسیدپاشی کمک کنم، من تهمینه را به آلمان بردم و آنجا زندگی می‌کند. ولی او در ازای تشکر از من یک مشت دروغ گفت. من فقط یک سوژه اسیدپاشی نیستم که بنشینم و دیگران کمکم کنند. من برای چیزهایی که به دست آورده‌ام جنگیده‌ام و برای همین نمی‌گذارم به‌راحتی کسی از آنها استفاده کند. من رنج کشیدم، یک نفر بیخود چهره‌اش جهانی نمی‌شود. یکی از قربانیان اصفهان در برخی مراسم‌ها خودش را به نام من جا زده بود و برای همین من از او شکایت کردم و گفتم به این عملش پایان دهد. مردم ما فقط به چهره سوخته نگاه می‌کنند، اما من چهره اسیدپاشی نیستم، زندگی من با اسیدپاشی کلید خورد. من همان روزی که زیبایی‌ام تمام شد، گفتم دیگر وقت نشستن نیست. این حق من بوده، اما هنوز دیه‌ام را از دادگاه نگرفته‌ام. درمیشیان لحظه‌های زندگی من را دزدیده... من ١٢ سال تلاش کردم و به همه جا رفتم... متأسفانه سوژه‌های اسیدپاشی یک‌سری افراد ضعیف هستند که کارهای من را به اسم خودشان ثبت می‌کنند. کسانی مثل درمیشیان هم یک‌سری افراد ضعیف و دزد هستند... من سه جا شکایت کردم و پیگیری می‌کنم. من ناراحت می‌شوم وقتی می‌گویند مثل شما زیاد است، چون مثل من زیاد نیست، من حکم قصاص را برای اسیدپاشی گرفتم... مثلا داوود روشنی قربانی اسیدپاشی یک‌میلیاردو ٢٠٠ ‌میلیون تومان گرفت تا قصاص نکند. این اتفاق به خاطر این افتاد که داوود روشنی قصاص را در دستانش داشت... انتهای اسیدپاشی اعدام بود، ولی من قصاص گرفتم... هنوز هم دارم دنبال دیه‌ام می‌دوم...».
وی افزود: «شما بحث کمک گروهی می‌کنید، در برنامه ماه‌عسل آمدم به آنها کمک کنم، دیدم با یک مشت آدم بی‌عرضه و بی‌دست‌وپا طرفم. به یکی از قربانیان اسیدپاشی زنگ زدم، دیدم افسردگی گرفته... خیلی از آنها قرص اعصاب می‌خورند. من خودم در حال افتادن به ته دره هستم و می‌توانم خودم را نجات دهم، به آدم‌های بی‌عرضه و بی‌دست‌وپا کمک نمی‌کنم. من آمدم کمک کنم اما دیدم بی‌عرضه هستند. آدم‌هایی هم که می‌گفتند کمکت می‌کنیم، فقط برای شهرت آمده‌اند. الان هم در دادگاه تنها هستم، حتی وکیل ندارم. خودم حقم را می‌گیرم... داستان لانتوری داستان بخشش من است... من بزرگ‌ترین کاری که برای قربانیان اسیدپاشی کردم، گرفتن بخشش بود». بهرامی در پاسخ به این سؤال که پول عمل‌ها و درمانش را در خارج از کشور چگونه تهیه کرده، می‌گوید: «من مدتی کتابم فروش رفت، کتابم در آمریکای جنوبی به زبان اسپانیایی چاپ شده و به زبان آلمانی و چکی و فنلاندی هم ترجمه شده.
 این کتاب در سال ٢٠١٠ جزء پرفروش‌ترین کتاب‌های نمایشگاه فرانکفورت شد و من زندگی‌ام را گذراندم. ولی الان فروش کتابم به صفر رسیده. در زمان دکتر احمدی‌نژاد هزینه پنج عملم داده شد، اما هزینه یک عمل مانده که دولت جدید پرداخت نکرده. من حالا ٣٥٠ ‌میلیون بدهی دارم. مدارک این قرض‌ها هم موجود است». بهرامی در پایان در پاسخ به این سؤال که می‌دانید شما تنها قربانی اسیدپاشی هستید که از دولت‌ها پول گرفته، افزود: «به من ربطی ندارد! من تلاش کردم پولم را گرفتم. من ١٠٥ میلیون از دولت گرفتم و نه بیشتر. من ٢٦ عمل انجام دادم و تنها پول پنج عمل را دولت داد. خب آنها هم اگر می‌توانند بگیرند. دکتر احمدی‌نژاد حرف خوبی به من زد...، گفت آمنه وقتی در ماه‌عسل صحبت می‌کردی، خانمم تو را به من نشان داد و گفت ببین چقدر خوب حرف می‌زند... در همین ماه‌عسل معصومه را هم آوردند اما او یک کلمه حرف نزد... حرفی نداشت بزند. احمدی‌نژاد به من گفت آمنه، موضوع اسیدپاشی زیاد است، اما من تو را به خاطر قدرت و شخصیتت صدا کردم...».معصومه عطایی، قربانی دیگر اسیدپاشی است که او هم مانند آمنه مجرم را بخشیده، کسی که آمنه در گفت‌وگویش بارها نام او را می‌آورد. او به «شرق» می‌گوید: «ما بارها از خانم بهرامی دعوت کردیم که در کارهای خیریه مربوط به ما حاضر شوند اما ایشان هیچ‌وقت وارد نشدند. از طرفی داستان لانتوری را نمی‌توان به ماجرای همه ما تعمیم داد. همه ما قربانی هستیم، ما هم بخشیده‌ایم، اینکه چطور چنین ادعایی از طرف این خانم مطرح شده را درک نمی‌کنم...». این صحبت‌ها را زیور پرورین که در ماجرای اسیدپاشی چشم‌ها و صورتش را از دست داد و دخترش نیز کشته شد، در گفت‌وگو با «شرق» تأیید می‌کند. اما زیور برخلاف معصومه حرف از بخشش نمی‌زند، او می‌گوید: «من در این ماجرا دخترم و چشمانم را از دست دادم و کسی را که این بلا را سر من آورده، نخواهم بخشید. اما نمی‌توانم بگویم لانتوری داستان زندگی آدم خاصی است، این قصه، قصه همه ما بود».داستان لانتوری درباره یک دختر خبرنگار حوزه آسیب‌های اجتماعی است که قربانی اسیدپاشی فردی تبهکار می‌شود. این داستان را نمی‌توان به هیچ‌کدام از قربانیان اسیدپاشی تعمیم داد. اما تم موضوع اسیدپاشی برای همه زنان تقریبا یکی است؛ عشق و جنون و ناموس. گفتنی است رضا درمیشیان در پی شکایت آمنه بهرامی و ادعا درباره درمیشیان و فیلم او، در یادداشت کوتاهی که در اختیار روزنامه «شرق» قرار داد، عنوان کرد: در پی اظهارات سرکار خانم آمنه بهرامی و تهمت‌های ناروایشان علیه فیلم «لانتوری» و شخص این‌جانب رضا درمیشیان، ضمن اعلام همدردی با ایشان به‌عنوان یکی از صدها قربانی اسیدپاشی، اعلام می‌دارم که در جهت رفع سوءتفاهمات پيش‌آمده براي ايشان، آماده هرگونه پاسخ‌گویی در هر محكمه‌اي هستم. من فیلم «لانتوری» را همچون دیگر فیلم‌هایم -«بغض» و «عصبانی نیستم!»- بر اساس اعتقاد، تعهد اجتماعی و نگاهم ساخته‌ام و تهمت‌های این‌چنینی به من و فيلم‌هايم کمال بی‌انصافی است.ای‌کاش خانم آمنه بهرامی به‌جای شخصی‌کردن ماجرای فیلم «لانتوری»، به موجی که با کمک اين فيلم برای حمایت از قربانیان اسیدپاشی و «نه به خشونت» ایجاد شده می‌پیوستند.به حرمت اعتقاد و نيت قلبي که برای ساخت این فیلم، در جهت کمک به قربانیان اسیدپاشی و ايجاد گفتمان اعتراضي به ناهنجاری اسیدپاشی در جامعه داشته و دارم و از همه مهم‌تر به دليل احترام به سركار خانم بهرامي كه خودشان هم جزء قربانيان اسيدپاشى مي‌باشند، فعلا سخني نمى‌گويم و سكوت مي‌كنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۲, جمعه

خوشحال شدم دیدم حال مردم خوب بود در آزادی. خدارا شکر. تبریک می گویم پیروزی تیم ملی را!


1- می خواستم بنویسم بغیر از برخی "جوادبازی"های در حین مسابقۀ تیم های ملی ایران و قطر همه چیز خوب بود؛ از همبستگی ملی ایرانیان تا ورزشگاه مالامال از تماشاچی آزادی. دیدم خیلی بد می شود چون اسم مبارک نکونام عزیز هم جواد است - و اتفاقاً او هم عامل اصلی جوادبازی ها بنظر می رسید - لذا پشیمان شدم از نوشتنش تا خدای ناکرده گردی بدامان اولین تجربۀ مربیگری کاپیتان بسیار فهمیدۀ چندین سالۀ تیم ملی ننشیند. اما جواد نکونام هم حق داشت چنین از خود بیخود شود در شادی شکست قطر. زیرا که او بدجوری از قطری ها دلخور است بخاطر ضایع کردن یک فصل فوتبال او در آماده ترین زمان سنی وقتی از ایران به قطر رفت و بی معرفتی دید و برای اثبات شایستگی هایش به اوساسونا و لالیگای اسپانیا پیوست. و اتفاقاً بعد از کامیابی در اسپانیا و پایان فوتبال اوجش هنگامی که دوباره از استقلال به قطر رفت بازهم بیشتر از نیم فصل دوام نیاورد بخاطر قدرناشناسی قطری ها. البته این مسئله در بعدی کوچکتر برای سیدجلال حسینی هم تکرار شد و او هم یک فصل بیشتر دوام نیاورد در قطر و مجبور به بازگشت بوطن شد. و این هردو خیلی زیاد خوشحال بودند از شکست قطری که مرتب روی اعصاب بود.

2- همین عادت بد قطری ها برای روی اعصاب رفتن هم بود که گره بازی را گشود و باعث برد بسیار شیرین و دراماتیک آخرین دقیقه ها شد. ماجرا را اینطور دیدم که دروازه بان الجزایری - فرانسوی قطری ها با اطمینان از اینکه بازی مساوی شده، آمد شیرین کاری کند و یک چشمۀ آخر را هم او بیاید برای سربسر ایرانیان گذاشتن و اعصاب خردی. و الا یاشین و دخیا و کاسیاس و نویر هم جرأت نمی کند که در دقیقۀ نود بازی مساوی شده بخواهد از بین دو بازیکن مهاجم روبدروازۀ رقیب (ایران) پاس کم جان بدهد به بازیکن خودی. ولی الکانته داد و انصاریفر هم قاپید و قوچان نژاد هم - مثل اینکه زاده شده برای درخشش در تیم ملی - حسابش را رسید. و وقتی جهانبخش روی پاس خوب آندو آن سوپر گل دقیقۀ 100 را زد دیگر قطر فهمیده بود که با دم شیر بازی کرده و خورده شده.

3- هر دو بند بالا مقدمه ای بود که بگویم بازی ایران و قطر بازی قشنگی نبود از جهت فوتبال زیبا که نیمۀ اول کمی چربش با قطر بود و در نیمۀ دوم با همان کمی چربش اینبار بنفع ایران. علت هم این نبود که بچه ها خوب بازی نمی کردند - البته که فشار روانی در اوج بود برای اولین بازی آن هم جلو 90 هزار تماشگر مشتاق و برای اولین بار نیمی سفید پوش مثل فوتبال های دنیا - اما دلیل اصلی گره خوردن بازی تاکتیکال بودن شدید بازی بخاطر دو مربی برجستۀ هر دو تیم در دو طرف بود که با دقت و وسواس تیم های مقابل را آنالیز کرده و راه تحرک تیم ها را بسته بودند. اما زیبایی فوتبال یکبار دیگر همه چیز را تغییر داد و کاری که در 93 دقیقه ممکن نشده بود در آخرین دقایق وقت تلف شده ممکن شد و توی استادیوم بوده ام و می دانم چنین بردهای دراماتیکی چقدر شادی بخش و هیجان آفرین است.

4- اما هر سه بند بالا مقدمه ای بود تا برسم به این شادی که حال مردم ایران خوب است و خدارا شکر. چون دیروز هم خبر داشتم که سینما روهای ایرانی ترکانده اند و ساعت 6 صبح صف کشیده اند و رفته اند و فیلم فروشندۀ اصغر فرهادی عزیز را تماشا کرده اند. همیشه سالن های پر سینما و استادیوم و کنسرت و ... نماینده ای از حال خوب بودن مردم است بویژه طبقۀ متوسط. و این برخلاف سیاست های این روزهای حاکمان بود که سعی می کنند بهر زور و زحمت و بگیر و ببندی هم شده حال مردمان را بگیرند و ابزار شادی شان را بعزا بنشانند. خوشحالیم از این جهت است که مردم بی خیال دعوای سیاست و دعوت به خمودگی و ناامیدی توسط رفتارها و گفتارهای امام جمعه های کفتار؛ همبستگی ملی شان را تقویت می کنند و شاد و سرخوش پیام "ما عقب نشینی نخواهیم کرد" می فرستند و این بهترین پیام ممکن است.

5- و حرف سیاسی اش هم این می شود که: می دانستیم که خلع سلاح هسته ای آیت الله خامنه ای یک سری تبعات ناخواسته و تحمیلی دارد که تغییر سیاست منطقه ای انقلابی دخالتگر به سیاستی متعارف تر مهمترین آن هاست. و این تغییر در حال رخ دادن است و حال مردم را از این هم که هست بهتر خواهد کرد. حسن روحانی را تشویق می کردم که سوار این دست آورد لاجرم برجام شود و کمی تغییر را در خارج سریعتر پیش ببرد و کمی در داخل بهتر و سفت تر مقاومت کند. خب تشویقم جواب نداد و حسن روحانی بجای زیاد کردن فشار بر روی متحجرین خودش هم برگشت کنارشان و مردم را فروخت به امامان جمعه و رضایت الیگارشی ضد زندگی و شادی. طبیعی است که بدلیل عدم نیازمان به احدی در هیئت حاکمه از این به بعد - چون فشار تغییر از بیرون  ادامه خواهد یافت - به حسن روحانی درمانده در فیش های حقوقی هم برنخواهم گشت و این اوست که بزودی بدنبال ما موس موس خواهد نمود. و من مرتب دارم به  او و سایر حاکمان اخطار می کنم که متنبه بشوند و اگر مانعی از سرراه شادی مردم بر نمی دارند حداقل موانع جدید هم نتراشند در هراس از تحجر و عبوسی و ضد زندگی.

6- پیروزی شیرین و بسیار مهم تیم ملی فوتبال در اولین بازی را تبریک می گویم و از خوشحالی مردم هم در لحظه خوشحالم و هم برای نشانه های مقاومت مردم برای زندگی بهتر در آیندۀ نزدیک خوشحالم. اگر هم از حال خودم بپرسند اعتراف می کنم که تنها آرزوهای واپسینم یکبار دیگر در شعاع نفس شادی آن ها از نزدیک قرار گرفتن تنها دغدغۀ و نوستالوژی همیشه بامن است و می خواهم با همۀ آنان از پیر تا جوان و البته زنان همراه و همصدا ایران ایران فریاد کنم! مرسی کی روش. مرسی جواد و مرسی ملت. و همۀ فوتبالیست های ملی. یا...هو

بعد از تحریر: جنگ روانی جزیی از بازی های مدرن امروز فوتبال است و مربیان اگر جنگ روانی را ببازند در زمین هم می بازند. لذا هیچکدام از حرکات و گفتارهای پیش و در حین بازی - البته بدون فحش و فضیحت - چه راجع به ملیت های مختلف قطریها یا آن شادی تحریک کنندۀ جواد نکونام خارج از عرف و قابل نکوهش نیست و فوتبال یعنی همی کری ها و منم زدن ها!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۰, چهارشنبه

چرا من عاشق هموارۀ محمد باقر قالیباف بوده ام و متنفر از حسن روحانی فعلی هستم!

این پوستر نامزدی قالیباف در سال 84 است. اگر نبود خریت های هاشمی و اصلاحطلبان 
و قالیباف رییس جمهور شده بود چه ایران خیلی خیلی خیلی بهتری داشتیم امروز. 
حیف و لعنت به هاشمی و اصلاح طلبان. 
بزودی پشت پردۀ انتخابات 84 را خواهم نوشت.

1- دیگر فقط خواجه حافظ شیرازی است که از عشق من نسبت به محمد باقر قالیباف مطلع نباشد. و اتفاقاً چقدر اکراه دارم که با برملا کردن عشق یک ضدانقلاب خارج نشین - در ادبیات قالیباف معاند نظام - به یک مدیر بسیار پرآوازه و نازنین نظام او را در مظان اتهام و سوء ظن قرار بدهم. و مطمئنم که خود ایشان نیز هم از جهت فروتن بودنشان و هم از بابت ترس از بدنام شدنشان در داخل نیروهای اصولگرا رضایت به این کار من ندارند. بهمین خاطر هم است که حتی وقتی شهر تهران رتبۀ اولی ارتقاء کیفیت شهری و شهروندی بین المللی (تهران 'بالاترین نرخ رشد کیفیت‌ زندگی را در شهرهای جهان دارد') را برد و تقریباً هیچ رسانه و شخصیت حقوقی و حقیقی داخل کشور - اعم از هر جناح و دسته ای - حاضر نشد دو خط تبریک بگوید موفقیت پایتخت ایران را؛ بازهم جرأت نکردم یک دستمریزاد بگویم به قالیباف و خستگی این همه ناروایی ها به او را کمی تخفیف بدهم.

2- اما اینک که پروژۀ اصلاحطلبان - بخش فاسد این کار را کرده اما بخش صالح هم دخالت نکرده و جلوگیری نکرده - شکست خورده و آنان نتوانستند با متهم کردن قالیباف به خاصه خرجی و فساد - در موضوع تعاونی های مسکن - هیئت رییسۀ شورای شهر را تصاحب کنند با امید به قبضۀ شش دانگ شورای شهر آینده - پنجم - و با نامۀ قالیباف به دادستان کل کشور موضوع به برخورد قضایی سمت و سو گرفته؛ این بی احتیاطی را می کنم که بگویم چرا من عاشق قالیباف و متنفر از روحانی هستم. در حالی که من اولاً بشدت با دخالت مذهب در سیاست مخالفم و جمهوری اسلامی را تاریکترین دوره از جهت ترمز پیشرفت و توسعۀ ایرانی می دانم. و ثانیاً تا همین چندماه پیش و مطرح شدن دریافتیهای نجومی بخشی از مدیران دولتی و خصولتی در دولت حسن روحانی؛ مبلغ و مشوق و توجیه گر دولت تدبیر و امید - انتخاب شده از سوی ملت در 92 - بودم؛ و چه ناملایماتی که تحمل می کردم از سوی مخالفان نوشته هایم اولاً و برخی نانوشته هایم که خودم را برای مصلحت دولت روحانی سانسور می کردم. البته قالیباف را از سال 78 تا کنون - در قالب کارآمدی و مدیریت استراتژیک - و خارج از هرنوع محاسبۀ سیاسی دوست داشتم و دارم و هر روز هم ارادتم به ایشان بیشتر و بیشتر شده؛ اما ترجیح سیاسی ام حسن روحانی و دولتش بود و وبلاگم مشحون از حمایت از رییس جمهور است مستند.

3- دو حادثۀ از نظر شکلی کاملاً مشابه برای دو مدیر - رییس جمهور و دولت و شهردار و شهرداری - اتفاق افتاده و طی آن اسنادی منتشر شده است که زیر مجموعه و نزدیکان این دو مدیر را به سوء استفاده و فساد متهم کرده است. واکنش حسن روحانی تا اینجا این بوده است که اولاً نامه ای بنویسد به معاون اولش - یعنی از خودش بخودش - و طی آن دستور اداری را صادر کرده برای تحقیق و بررسی و برخورد با مدیران متخلف. بعد از این نامه اما در طول چهار ماه گذشته از ماجرای دریافتی های نجومی؛ ما با اقدام عملی اعلام شده ای روبرو نشده ایم، و فقط اظهار نظرهای ضد و نقیض فراوانی را مشاهده کرده ایم از سوی دولتمردان مختلف و خود رییس جمهور که بالاخره معلوم نمی کند که چرا این اتفاق افتاده و چه تعداد اتفاق افتاده و متهمان و مجرمان چه کسانی بوده اند و با آنان چه برخوردی صورت گرفته است. بغیر از اطلاع از استعفای اجباری چند مدیر بانکی و مدیر صندوق توسعۀ ملی - که در ابتدا و در اثر فشار افکار عمومی انجام شده - مردم شاهد هیچ اسم و هیچ اقدامی نبوده اند و مرتب این گزاره پمپاژ شده که "موضوع دریافتی های نجومی همه گیر است و باید بصورت ریشه ای حل شود و با بگیر و ببند درست نمی شود".


4- اما در سوی دوم ماجرا راجع به فساد در شهرداری و خاصه خرجی های شهردار قالیباف؛ ماجرا اینطور پیش رفته که بلافاصله پس از افشای پیش نویس یک گزارش در حال تحقیق بازرسی کل کشور توسط یک سایت کم اعتبار، و دامن زدن به آن توسط روزنامۀ اصلاحطب شرق - خوب است که هنوز مقاله ای سفارش نداده به زیباکلام در اینمورد - محمد باقر قالیباف شهردار تهران موضع گرفته و ضمن قبول مسئولیت موضوع افشا شده از هرگونه فساد و خاصه خرجی برائت جسته و صحت اخبار منتشره را بشدت رد کرده است. شهردار تهران موضوع را به امان خدا رها نکرده و امروز در نامه ای (اینجا) سرگشاده به دادستان کل کشور خواستار اعادۀ حیثیت از خودش و زیر مجموعه اش شده و در آنجا تأکید کرده است که هیچ خط قرمزی ندارد و قوۀ قضائیه می تواند و باید ادعای مطرح شده را بدقت بررسی و اعلام نظر کند.

5- همۀ عشق من به قالیباف و نفرتم از روحانی را همین دو نامه مشخص می کند و توضیح می دهد. حسن روحانی نامه اش را بخودش (معاون اولش) نوشته بی نتیجه ای معلوم بعد از چهار ماه از جرم ثابت شده و مورد پذیرش قرار گرفته از سوی روحانی. و قالیباف نامه ای نوشته - در اتهامی مخدوش و محتمل سیاسی - بدستگاه قضا و از مدعی العموم کشور دادستانی خواسته؛ با اعلام آمادگی برای هرگونه رسیدگی قضایی در هر سطحی و نسبت بهر فردی. آن هم فقط پس از سه روز از اتفاق افشای ماجرای املاک شهرداری. خوب به این گزاره توجه کنید که هم حسن روحانی و هم محمدباقر قالیباف مدیر جمهوری اسلامی هستند و جمهوری اسلامی را با همۀ ارکان و اجزائش قبول دارند. و هیچکس نمی تواند مدعی شود که حسن روحانی قوۀ قضائیه را قبول ندارد و به این خاطر از هرگونه رجوع به آن استنکاف کرده. زیرا حسن روحانی رییس جمهور جمهوری اسلامی است و همۀ ارکان و اجزاء آن را قبول دارد و بارها و سر موارد مختلف به قوۀ قضائیه شکایت کرده و همین اخیراً هم از توهین کنندگان به رییس جمهور شکوائیه برده به امپراطوری صادق لاریجانی. 

6- برایم فرقی نمی کند که قالیباف از کدام مرجع معرفتی - سنت یا مدرنیته - رفتارهای مدیریتی اش را تنظیم می کند. زیرا من در مدیریت مدرن بالاتر از این سطح مدیریت شفاف و پاسخگو و مسئولیت پذیر نه دیده ام و نه خوانده  ام در طول 50 سال عمر فهم اجتماعی ام در داخل و خارج.  لذا یکبار دیگر به احترام قالیباف کلاه از سر برمی دارم و از او تشکر می کنم و برایش بهترین های موفق - بویژه در استمرار خدمت به مردم ایران - را آرزو و موفقیتش در شاگرد اول کردن رتبۀ "پیشرفت تهران" در جهان را بشدت  به او تبریک می گویم! یا...هو

بعد از تحریر: کفران نعمت است اگر از تأسیس شهر آفتاب (نمایشگاه کتاب) بسیار مدرن و زیبا در جنوب تهران از سوی شهردار با کفایت تهران یادی نکنم. زیرا این اقدام بسیار عالی فرهنگی هم از سوی همۀ روزنامه نگاران میان مایه و مزدور خطی مورد استقبال و معرفی و تشکر قرار نگرفت در هنگام برپایی اولین نمایشگاه کتاب در این مکان! تف به شرف و قلم هرچه روزنامه نگار کثیف است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۵, جمعه

بیعت مجدد با خامنه ای؛ بعد از روحانی به هاشمی و ناطق نوری رسید. آیا حلقه بدور کاپیتان از ترس است یا شادی!

dizziness-marilyn

1- از تجربه و مشاهداتمان از سفرهای دریایی می دانیم که تجمع کارکنان ارشد کشتی بدور کاپیتان بدو علت انجام می شود. الف- در موقعی که کشتی بمقصد رسیده و کاپیتان و مهمانداران و کارکنان عمده صف می بندند به شادی که مسافران سالم و خوشحال رسیده را بدرقه کنند که یک مراسم کلیشه است و نه چندان جدی. ب- در موقعی که کشتی یا دچار حادثه ای شده و یا احتمال تهدید نزدیک و بزرگی در میان باشد که یک رویداد ناگزیر است و بسیار جدی. خوشحال باشید که مشتری سیرک من هستید و نه تنها دروغ و دغلی از من نمی شنوید بلکه - حتی بخاطر کسب رضایت مقطعی شما - بخودم اجازه نمی دهم که "عین واقعه" را برای شما ننویسم. بنابراین ملاحظه می کنید که با دقت و صحت بالا جهت گیری های سیاسی جمهوری اسلامی را هم پیش بینی و هم اعلام می کنم. دیروز از بیعت مجدد روحانی با خامنه ای نوشتم و شاهد بودید که امروز چه استقبالی کردند دولتی ها - مشخصاً ارجاع می دهم به پست های اینستا گرامی ثنا و دعای عراقچی و ابوطالبی - از صمیمیت و نوازش بنده نواز خامنه ای از کابینه و روحانی. و پیامد این بیعت مجدد امروز اخباری جدید برجسته و نقل شده از دو روحانی - که نشان می دادند کمی تا قسمتی با بخش مدرن جامعه نیز همدلی هایی دارند - که بر تعهد خویش در بیعت مجدد با خامنه ای اصرارهای خنده داری کرده اند:

الف- ناطق نوری یک مراسمی خودش جفت و جور کرده در طلابخانۀ چیذرش در تهران و بمناسبت خوش آمد به طلبه های جدید چه تعریف و تمجید هایی کرده از استراتژی منطقه ای خامنه ای و مخالفان کشته شدن در سوریه را نفهم وکودن نامیده و از مدافعان حرم دفاع جانانه کرده.

ث- گفتم خنده دار مربوط به این دومی بوده که هاشمی رفسنجانی به امپراتوری تبلیغاتی خود دستور داده یک حرف مزخرف و زیر خاکی را از دهان ناطق نوری راجع به هاشمی برجسته و خبر اول کنند که بلی من (ناطق نوری) شاهد بودم که هاشمی قوی بنیه را قرص لازم دیدم روزی و علت را جویا شدم و ایشان گفت که گاهی یاد این می افتم که اگر روزی آقای خامنه ای را نداشته باشیم چکار می توانیم بکنیم و از واهمۀ این نگرانی و ترس سرگیجه می گیرم و تلو تلو می خورم و قرص را در چنین حالتی مصرف می کنم برای کنترل این سرگیجه. خنده دار از این جهت که نقل قول ناطق از هاشمی حتی کمی جلوتر از پاچه خواری معروف سعیدی امام جمعۀ قم رفته که چندسال پیش مدعی شده بود که خامنه ای از زهدان مامانش الله اکبر گویان بدنیا امده است.

2- می خواهم به دوستی که از من درخواست "از امید هم بگو مثل همیشه" کرده بود پاسخ بدهم که اگر امید مرا می خواهی همین که الیگارشی احساس چنان خطر بزرگی کرده که دارد بشدت و بسرعت فشرده می شود دور کاپیتان خامنه ای امید بزرگی است و باید دید که کدام خطر عظیم در چشم انداز بوده و است که عرفی گرایان را متقاعد به اعلام بیعت مجدد کرده با شرعی گرایان خامنه ای. خب بدیهی است که این گردهمایی سوته دلانۀ هاشمی و ناطق و روحانی بدور خامنه ای از جنس "بمقصد رسیدن کشتی و شادمانی" نیست و هرچه هست جنسی از تهدید بغرق شدن کشتی دارد و اوضاع نابسامان داخلی و خارجی. نگاهی به گزارش علی لاریجانی بیاندازید از شاخص های جهانی در قعر جمهوری اسلامی در همۀ حوزه های پیشرفت و توسعه تا مطمئن بشوید که یکی از این تهدیدهای بزرگ اوضاع اقتصادی و اجتماعی داخلی است. تهدید دوم هم که بارها گفته ام مربوط است به بن بست استراتژی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بعد از برجام و بویژه در منطقه. که کاملاً قفل کرده حکومت را از تحرک برای حل مشکلات انباشته.

3- قبل از ادامۀ بحث بگذار یک تعریف مجددی بدهم از تعاریف مشترک و مؤکد بکنم که از نگاه همیشگی من چه نیروهایی در صحنۀ امروز جامعۀ ایران وجود دارند. الف - بنیادگرایان شرعی گرا هستند برهبری خامنه ای که استقلال را بریدن از دنیا می دانند و برگشتن بمناسبات مدینۀ منوره! اینان که خودشان هم طیف هستند از منهای علم الهدی و کریمی قدوسی و شریعتمداری و عزیز جعفری و نقدی تا بعلاوۀ مراجع مذهب سیاسی و روحانیان ارشد لانه کرده در جای جای مناسبات قدرت اعم از امام جمعه و خبرگان و شورای نگهبان و مؤتلفه ای ها و رهپویان و بدنۀ اصلی سپاه و بسیج و ... ب- اصلاح طلبان و اعتدالیون اصولگرا که از منهای باهنر و لاریجانی و حداد عادل شروع می شوند و به خواهندگان اجرای بدون تنازل قانون اساسی ختم می گیرند و مخالف  هرگونه تکانه های تغییر ساختاری در ساختارهای حقوقی و قانون اساسی هستند. پ- تحولخواهان و محذوفان دستۀ آخر هستند که بدلیل حذف از ساختار قدرت و نداشتن هیچ نوع امکان مدنی برای تأثیر گذاری در مناسبات قدرت سیاسی ناچار شده اند خودشان را در شکم تنگ اسب تروای اصلاحطلبان و اعتدالیون پنهان کنند برای تسریع استحاله از درون و پیدا شدن منفذهای تنفس برای آنان. اینان نیز از منهای نزدیک به اصلاح طلبان رادیکال شروع می شوند و تا بعلاوۀ براندازان سخت - بهر ترتیب تا حملۀ نظامی از خارج - خاتمه می یابند.

4- خب جای من در این صحنه ای که نمایش دادم کاملاً مشخص و قطعی بوده در همۀ 7 سالی که با شما بوده ام. و آن جایی نبوده غیر از میانۀ طیف تحولخواهان حذف شده از حقوق فردی و اجتماعی. و الا من اگر اصلاح طلب و اعتدالی بودم که نیاز نداشتم خودم را آوارۀ غربت و این همه سختی بکنم در سال هایی که کمی آسودن در کنار عزیزانم حداقل حق طبیعی و انسانیم بود. من اگر سوار هرکه شده ام یا بشوم در آینده همیشه این حق انتخاب با من سوار بوده و نه سیاستمدار زیر باسنم که هرگاه دیدم دارد یا راه کج می رود و یا به انتهای راهش رسیده است جلدی بپرم پائین و مرکوبم را رها کنم بسر خود در بیراهه ای که بهرکجا برسد بوطنی که من آرزویش را دارم نخواهد رسید. اما اگر شما اصلاح طلب باشید یا اعتدالی طبق تعریفی که کردم جای امید بسیاری می توانید پیدا کنید در صحنه ای که سوته دلان جمعشان جمع می شود بسوی کاپیتان خامنه ای. می توانید خوشبین هم باشید که این بازی جدید فقط بریدن روحانی و هاشمی و اصلاح و اعتدال نیست و خامنه ای هم بدلیل به بن بست رساندن کشور بالاخره حاضر به کمی کوتاه آمدن شده و می خواهد کشور را از سقوط نجات بدهد. به این معنا که حاضر شده یک مقدار کمی از موانع ایجاد کرده اش در حوزه های مهمی مثل قراردادهای نفتی و پذیرش مبارزه با پولشویی - منجر به کم کردن حمایتش از اراذل و اوباش منطقه - و از این قبیل - البته فقط در سیاست خارجی و نه گشایش های سیاسی و اجتماعی در داخل - را فعال نگه ندارد تا روحانی و زنگنه و سیف بتوانند مقداری سرمایه و تسهیلات - در حد برون رفت از بحران - جذب کنند و اجازه ندهند دهان های مردم به اعتراض و شورش گشوده شود. و این یک گزارۀ حقیقی است و اصلاحطلبان و اعتدالیون می توانند امیدوار بمانند.

5- اما آنچه که قطعی است این امید مذکور در بالا - کمی هم مشکوک - دیگر جوابگوی من و محذوفان دیگر نیست. زیرا ما خدمت بسیار بزرگی کردیم به هاشمی و روحانی و خاتمی و در 4 اسفند سال 94 در انتخابات مجلس و آنان را به نقطه ای از قدرت مردمی رساندیم که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی بتوازن قوای انتخابی و انتصابی نزدیک شدیم. و بدیهی است که انتظار همۀ ما این بود که از موقعیت طلایی بوجود آورده مان حداکثر استفاده بشود برای خلع سلاح خامنه ای و عقب راندن او و بنیادگرایان. اما در عمل نه تنها چنین اتفاقی نیفتاد بلکه هاشمی مثل خرس قطبی بی خاصیت خودش را زیر عمامۀ جنتی بحراج سیاسی گذاشت در خبرگان و روحانی خودش را چسباند به برادران لاریجانی و عارف را مضحکۀ عام و خاص کرد - البته که عارف بیشتر از این هم لیاقت نداشت و خودش را گرانتر از قیمتش بما فروخته بود در بازار مال فروشان - اما بازهم من تحمل می کردم و هرچه بود توجیه مثبت می کردم که "زیاد هم ناراحت نشویم چون روحانی را داریم و باید به او اعتماد کنیم تا با چانه زنی با خامنه ای برخی خواسته هایمان را گدایی و برآورده کند".

6- تا اینکه رسیدیم بسرفصل فاجعۀ "فیش های حقوقی و اتهامات به حسین فریدون برادر روحانی". اینجا دیگر جای درنگ برای من و طیف محذوفان و سکولارهای مدرن نمانده بود. یا باید روحانی بدون کمترین فرافکنی - احمدی نژادی ها دزد داشتند میلیارد دلاری پس فساد میلیاد ریالی مدیران و نزدیکان ما منصفانه بوده است - و شفافیت تمام از این باتلاق عبور می کرد - چه با دفاع جانانه از مدیرانش اگر اتهامات را قبول نداشت و چه با تنبیه سخت مدیران و گزارش بمردم از بی قانونی و چپاول و بی وجدانی رخ داده اگر اتهامات را قبول داشت - و یا باید از سبد امید من و ما حذف می شد که شد. و بازگشت من و او بهم دیگر بسیار بسیار بعید است مگر در حالتیکه روحانی و دولتش کاری بکنند کارستان حداقل در حوزۀ آزادی های اجتماعی و مهار کردن عملی بگیر ببندهای شادی و زندگی مدرن ها - می دانید که فلسفۀ تغییرخواهی من مختص همین حوزه است و لاغیر - امروز که این یادداشت را در سالروز ورود به 70 سالگی ام می نویسم کمترین امیدی به جنس قلابی درآمدۀ روحانی ندارم که بازهم بتوانم او را ملاقات کنم بزودی. طلاق قطعی است و این خواست روحانی هم بوده و اصلاً او بوده که مرا شرمنده و سربزیر جلو حسین شریعتمداری رها کرد با تشر "بروم به جهنم". اما نا امیدی من و طلاق من از روحانی دلیل نمی شود که اصلاحطلبان و اعتدالیون - اصلاح و اعتدال بمثابه هدف و نه واسطه و ایستگاه موقت در سرراه هدف سکولاریزه کردن حکومت - نا امید باشند از نرمالیزاسیونی که سعید حجاریان اوج شاهکار روحانی برآورده کرده و برگرداندن ایران به سال های طلایی قبل از احمدی نژاد. چشم انداز کمی بهبود جبری در برخی شرایط مستأصل های داخلی دور از انتظار نیست هنوز. اما نایی نمانده در من لندن نشین که هنوز هم منت روحانی را بکشم. چون هرچه جلوتر می رویم این اوست که بمن و مای محذوف و تحولخواه محتاج خواهد بود و نه ما به او.

7- انتخابات ریاست جمهوری سال 96 را هم درست طراحی کرده روحانی. خلاصۀ نقشۀ راهش از زبان روحانی این تیترهاست:

الف- تحولخواهان و محذوفان را که نردبان ترقی خودم قرار دادم هم در انتخابات ریاست جمهوری و هم مجلس از سبد رأی خودم در 96 کنار می گذارم. چون هم توقع آنان بالاست و هم عرضۀ من پائین. ضمن اینکه آنان جز به واگذاری قدرت به شایستگان - که نه دزد باشند و نه رانتخوار و نه مردم فریب - حد یقفی نمی شناسند و می خواهند روحانیت را از اسب هم بیاندازند. و مهمتر از همه آنان همه خواستار ایستادن در مقابل اسلام متحجر حوزۀ قم از سوی رییس جمهور است؛ که نه در حد و اندازۀ من است و نه من چنین خودزنی خواهم کرد. مقدار آرایم کم می شود؟ مهم نیست چون هزینۀ این آرا زیاد است ضمن اینکه من در جای دیگر جبران می کنم.

ب- اصلاح طلبان خاتمی را هم ولش. چون آن ها داخل آدم نیستند که این همه عرّه گوز می کنند. اصلاح طلبان یادشان رفته که در سال 92 آنان آویزان من بودند و چاره ای جز حمایت از من نداشتند. هنوز هم همان است و آنان راهی جز حمایت از من ندارند به قیمت تکه استخوانی - 57 میلیون تومانی - در کنار پوزه شان. پس اصلاً به این حتی فکر نمی کنم که اصلاحطلبان چاره ای جز موس موس بدنبال باسنم داشته باشند که نخواهند داشت. درست مثل سال 92.

پ- در عوض من ترازوی اعتدالم را که بخاطر فریب محذوفان و تحولخواهان بسمت آنان سنگین نشان داده بودم با گذاشتن پاره سنگ های بیخودی مثل حقوق شهروندی و آزادی های مدنی و رفع حصر و رفع موانع فرهنگی و هنری و اجتماعی و از این مهملات حالا اجازه می دهم شاقول عدالتم دقیقاً در همانجایی قرار بگیرد که تمام 35 سال قبل از 92 بود: "در اردوی برادران اصولگرایم و رهبر معظمم حضرت آیت الله خامنه ای. تا از این راه با یک تیر دو نشان بزنم. هم برگشته ام به اصل خودم و خانۀ خودم و از سوی بزرگان الیگارشی و رهبرم محافظت خواهم شد و هم دیگر اصولگرایان هم رغبت و تلاشی نخواهند کرد برای تراشیدن رقیب برای من. و خودم خواهم شد تنها کاندیدای مؤثر در انتخابات سال 96 که اصولگرایان الیگارشی با اشتیاق پنهان و اصلاح طلبان قلابی با اجبار آشکار پشتیبانم خواهند بود حتی اگر انبوهی از محذوفان و تحولخواهان هم نیایند بپای صندوق رأی از نا امیدی. یک نتخاب مطمئن با نزدیک پانزده میلیون رأی خیلی بهتر از رییس جمهوری سی میلیونی است که داخلش از دلقک ایرانی مدعی باشد تا باران کوثری.

ت- البته که روحانی خطیبی اش را فراموش نکرده و ته دلش بسیار زیاد امیدوار است که بتواند بازهم زبانش را طوری بچرخاند بدروغ و ادعا که بخش بزرگی از محذوفان و تحولخواهان بیچاره در داخل را هم مجدداً بفریبد بوعده و وعید.

8- من تأیید می کنم که از جهت منطق قدرت نقشۀ راه روحانی کار خواهد کرد و او در منطق ماکیاولیسم درست و دقیق تحلیل کرده و خواهد توانست ریاست خودش را تمدید کند. این همه را که گفتم یک چیز را هم نگفتم: و آن اینکه در ایران امروز و این منطقه و این جهان و عشوه های این شترگاوپلنگ 38 ساله گفتن از فردا هم پیغمبری می خواهد و علم غیب داشتن تا چه رسد که راجع به نه ماه دیگر پیش بینی کرد. صحنۀ امروز و قبض و بسط های این روزها در بین بازیگران سیاسی را روایت کردم و محتمل است اوضاع یکباره چنان پارامترهای مؤثری را وارد صحنه کند که اصلاً ایران به آنروز انتخابات نرسد. نمی دانم چه. اما حسی که باعث گردآمدن سوته دلان بدور خامنه ای شده مرا هم امیدوار می کند که بلکه آمدن کلینتون و پایان بحران سوریه گزینه های جدید و بهتری برای محذوفان و تحولخواهان فراهم خواهد آورد. امیدوارم. یا...هو